آرش شماره ی جدیدمو نداشت......پس اون منو نمی شناخت.......به هر حال.......
منم نتونستم طاقت بیارم.........بعد از یه ساعت sms دادم که من مهسااااااااااااام ![]()
![]()
![]()
ای کاش دستم میشکست.اونم گفت منتظرت بودم.گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟گفت آخه برات کامنت گذاشتم....منم گفتم جدا؟؟؟؟؟
گفت آره.مگه ندیدی؟؟؟؟؟منم گفتم نه....!!!!!!!! گفت پس چرا بهم sms دادی؟؟؟؟؟؟ گفتم دلم تنگ شد..... کامنتش این بود...
salam aziz nemidonam chi benevisam nemidonam chera fekre to hichvaght az to zehne man pak nemishe man badaz akharin sohbatemon goshimo felash kardam tamam shomareham pak shod bein khater dobare rabetamon ghat shod dost daram ma ba ham dost bemonim khahesh mikonam baham tamas begir man shomarato nadaram nemikham dobare aziat konam na bekhoda na . man dost daram dost bemonim khahesh mikonam mahsa jan . rasti sharmande ke dir omadam 2 ta tabriko behet nagoftam yeki tavalodet 18 esfand va yeki sale noto sharmande ke dir daram tabrik migam . mahsa jan khahesh mikonam darkhaste mano ghabol kon fekre to az zehne man pak nemishe jedi migam beon khodai ke ghabol dari daram haghighato migam . va........... harfe akharam...........mahsa delam barat tang shode khahesh mikonam bavar kono maskhare nagir. felan bye
دل به دل راه داره...........![]()
![]()
![]()
گفت بیا فقط دوست باشیم.......مثله ۲تا پسر یا ۲تا دختر.....منم که خر.......گفتم خاااااااااااااااا
رابطمون از یخ هم سردتر بود..از سرماش میلرزیدم.....خیلی عوض شده بود..سرد و بی احساس...........![]()
![]()
![]()
مهم نیست.....حالا رابطه ی این چند روزو بگذریم کنار....امروز من باهاش دعوا کردم...اون جواب نداد چون توی اس ام اس نوشتن کند بود فکر کردم ناراحت شد......منم گفتم عزیزم ناراحت شدی؟؟؟؟؟؟ فدات بشم...تو برای من عزیزی........اونم گفت دیگه این حرفارو بهم نگو........خوشم نمیاد.![]()
![]()
![]()
منم گفتم ایشششششششششششششش.......![]()
![]()
![]()
![]()
من نمیتونم بیشتر از این .این اخلاقای گندتمو تحمل کنم.....بای..........
اونم گفت حالا که میخوای تموم کنیم بزار یه چیزیو بهت بگم تا دلت خنک شه..........همون بلایی که سر تو اومد سر منم اومد.من عاشق شدم...اون ولم کرد........داغونم کرد...من دیگه کافر شدم......دیگه به خدا اعتقاد ندارم.گفتم آروم باش.گفت من دوباره برگشتم تا از دلت در بیارمو خدای تو دست از سرم برداره...... من توی کتابخونه بودم.....خیلی گریه کردم.گفتم به خدا دوست دارم......گفت دروغه.......و اما اون رفت.....بازم بی دلیل.. بازم مثل همیشه.......البته این بار تمام وجودمو نفرت بهش پر کرده........ برای اولین بار آهش کردم و گفتم حقته!!!!!!!!!!

