dokhtare az pesare porsid man khoshgelam? pesare goft na goft dostam dari ? goft na goft age bemiram gerye mikoni pesare goft aslan . dokhtare ashk to cheshmash jam shod .pesare dokhtare ro baghal kardo behesh goft .: to khoshgel nisti ziba tarini toro dost nadaram chon asheghetam. age bemiri barat gerye nemikonam chon manam mimiram
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم.. نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد.. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه.. دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.. قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي.. مي بيني که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟دلم می شکنه......دل روح نازکه......نشکنیش.....خب؟
سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست داشت ، اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره ها کمی دشوارتر است غرورش را بیشتر از من دوست دارد. هراسی نیست " ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا "
من دوست ندارم به قدر پلک برهم زدن یک گل سرخ برنجی ودوست ندارم با این چند شطر پاسخ آشفته دست روی نقطه امتداد عشق بگذ ارم وبا دست آویزی از مشتی خاطره که نمی دانم یادت هست یا نه ! اجازه یک هفته تحمل بگیرم، اما تمام آرزوی بودنت ، ماندنت وخواندنت به خاطره تولدی بود که نه روز تولد من است و نه روز شکفتن تو بلکه روز آغاز هردویمان باشد...
من هم دوستت دارم، درست برعکس دیروز عشقیمان، خیلی بیشتر از تو، کاریش هم نمی توان کرد، این احساس است که هنوز با تمام رنجش ها و سرزنش ها بر قلبم حکم می راند و فرمانروایی می کند و من گمان می کنم همیشه حرف حرف اوست ...!
من دری را که با کلید آن تورا شناختم هرگز نخواهم بست ، حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به حکم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند ، به جرات می گویم خیلی پررنگتر از دوست داشتن تو دوستت دارم اما نه مثل قدیم ...!
من مدتهاست که هر چی می گذ ره بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون، نه مثل لیلی و نه مثل تمام آنهایی که با جهت یا بی علت اسطوره شدند ، تنها مثل خودم ، مثل مهسا، تا هر وقت که بخواهی ...........
