تبليغاتX
مهسای ناز خداااااااااا

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

مهسای ناز خداااااااااا
خدا جونم دوست دارم....بابا با مرام تو آخرشی..........عاشقتم.......

یه راست میرم سر اصل مطلب............

3 روز پیش دقیقا ۱۳ مهر........آرش حدود ساعت ۵:۳۰ بعد از ۱۲ روز بی خبری بهم زنگ زد.

گفتم: سلام گلم.خوبی؟

گفت: نه

گفتم: چرا؟

گفت : همین جوری.........

گفتم: خب .من که مجبورت نکردم زنگ بزنی.الان که حالت خوب نیست بیا با هم حرف نزنیم

گفت: آره.حالم خیلی بده.........قاطیم.

گفتم: معلومه..........

گفت: بیا تموم کنیم.من خسته شدم........

من جا خوردم.بدون هیچ مقدمه ای.......اصلا برای چی؟؟؟؟بدون هیچ دلیلی؟؟؟؟؟؟؟ 

گفتم : چرا؟؟؟؟؟

گفت: همین جوری.عشقی.خسته شدم..........امسال کنکور دارم میخوام درس بخونم............

خود تو............اگه جای من بودی چیکار می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟من بغضم گرفت 

گفتم: چرا الکی؟؟؟؟؟بدون هیچ دلیلی؟؟؟؟؟  صدام می لرزید....

بهم گفت: پیش من مظلوم نمایی نکن........

گفتم: چه مظلوم نمایی؟؟؟؟؟ گلم من تو رو دوست دارم.............

گفت: دیگه به من نگو گلم................

گفتم: چته؟؟؟؟؟؟؟ چرا حالت بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت: داغونم........قاطیم......

گفتم: آرش.یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟؟؟؟؟

گفت: آره، بپرس

 

گفتم: عاشق يكي ديگه شدي؟؟؟؟؟؟

 

خنديد و گفت: نه، من تو اوليش موندم.........

 

گفتم: عزيزم، امشب ماهگردمونه...(من و آرش 13 خرداد امثال خيلي اتفاقي توسط دخترداييم تو چت اشنا شديم....)

 

گفت: هيچ وقت نمي زارم به دوميش برسه......(منظورش Gf بود)

 

خيلي راحت بهم گفت:  كاري نداري.مي خوام خداحافظي كنم.....................

من گيج و منگ بودم........اين همه اتفاق با هم و يه جا برام افتاد..به خدا جنبشو نداشتم.خيلي سخت بود... من ديوونه ي آرش بودم.آرش همه كسم بود و هست........خيلي دوسش داشتم........... و دارم......... جالبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟همه بهم میگن: خل شدی........این قدر تحقیرت کرد ولی تو بازم دوسش داری........

چیکار کنم؟؟؟؟عشق مثله ساعت شنیه......................

داشتم می گفتم:

گفتم: من که کار دارم

گفت:سریع تر بگو.......من کار دارم.......باید برم...............

اذان شده بود....بابام هی گیر میداد بیا افطارتو بخور......روانیم کرد.

گفتم: من الان نمی تونم حرف بزنم..... شب برات زنگ میزنم.با هم حرف میزنیم

گفت: من شب نمی تونم حرف بزنم.گوشیم خاموشه....

گفتم: اگه دو.سم داری خاموش نکن و بزار حتی برای آخرین بارم که شده حرفامو بهت بزنم

گفت: من امشب خاموشم............

گفتم: اگه دوسم داری...........یهو بابام اومد تو اتاقم........ به آرش گفتم: خداحافظ.....شب برات زنگ می زنم........

افطار۲یا۳ لقمه خوردم....منی که افطار می ترکوندم از بس می خوردم حالا اشتهام کور شده بود.حالن داشت بهم می خورد...معدم داشت از درد منفجر میشد.....قفسه ی سینم داشت می ترکید........سرم هر لحظه از درد امکان انفجارش بود............

حالم خیلی بد بود.براش زنگ زدم.۳ بار ......... تقریبا ساعت ۶:۳۰ بود.گوشیو برنداشت.با خودم گفتم: شاید نخواد باهام حرف بزنه..........بهش sms دادم.حدود ۴۰ تا. شایدم بیش تر { بعدا فهمیدم قبل از اینکهsms هامو بخونه همشونو delete میکرد.فرداش این موضوع رو بهم گفت  }  شب از ترس اینکه خاموش باشه براش زنگ نزدم... تا سحر هر ۳۰min به۳۰min از خواب بیدار می شدم.... احساس می کردم نمی تونم نفس بکشم..هوا برام سنگین بود.۱۰۰۰ بار دعا کردم کاش اینا همه کابوس بود..........ولي نه........همش عين واقعيت بود..............سحری فقط  2 يا 3 لقمه برنج خوردم.مامانم كف كرد و گفت: چته؟؟؟؟؟ چرا غذا نمي خوري؟؟؟ رژيم گرفتي؟؟؟؟؟؟؟

گفتم: مامان، جون هر كي دوست داري، تو بي خيال شو...........حوصله ي تعريف دعوامو با مامي و بابا جونمو ندارم...... فقط آخر گفتم: بابا غلط كردم.بي خيال من شين.........

مامانم گفت: آخه دخترم، چته؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم: مامان معدم خيلي درد مي كنه......داره از درد منفجر ميشه..

گفت: به خاطر اين هله هوله هاست ديگه...........

منم گفتم آره و و خدا رو شكر قضيه به خوبي و خوشي تموم شد........... موقع نماز صبح، خيلي با خدا حرف زدم.به خدا گفتم: مگه من  چه گناهي كردم كه بايد اين جوري تاوانشو بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا جون مگه من شباي قدر كم دعا كردم؟؟؟؟؟؟؟مگه نمي گن دعاهاي شباي قدر برآورده ميشه؟؟؟؟ واسه من دقيقاعكسش برآورده شد........مگه من دعا نكردم من و آرش با هم خوشبخت شيم؟؟؟؟؟؟؟خيلي خوشبخت شديم.........جون خودم.................ديدم گريم بند نمي آد....رفتم قرآن گرفتم تا بخونم.......آخه هر وقت از چيزي ناراحت ميشدم و آرش نمي تونست آرومم كنه قرآن آرومم مي كرد.......حالا بايد به خاطر آروم گرفتن از دست كاراي خود آرش، بايد قرآن مي خوندم........چه روزگاري شده.......سرنوشت داره با من چيكار ميكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرش خيلي خوب بود......... خيلي ماه بود..........  خيلي دوست داشتني بود............. همون شاهزاده ي سوار بر اسب سفيدي بود كه مي تونست منو از قلعه ي تنهايي نجات بده و...................ولي نصيب من نشد................ يه دفعه عوض شد....چرا؟؟؟؟؟ نمي دونم به خدا !!!

فردا صبحش يعني 2 روز پيش ساعت8:15 زنگ زد.بعد از سحر تازه عين ادميزاد خوابيدم يعني از ساعت 5 تا8:15  . با زنگ موبايلم از خواب بيدار شدم.ديدم آرشه.........به خدا، به جون خودم فكركردم همه چيز خواب بود..با ذوق و شوق گوشيو برداشتم...... گفتم: سلام گلم، خوبي؟؟؟؟؟؟؟؟ ديدم بازم لحنش سرده........

گفت: نه.....ببين ديگه نهsms  بده و نه زنگ بزن، همين........... بهم گفت ببين.................مگه من اسم ندارم؟؟؟؟؟ تا چند وقت پيش گل نازش ، همه كسش ، زندگيش ، عشقش و از همه مهم تر..........................مهساش بودم........ حالا به همين زودي و به همين سرعت شدم ببين؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره گفتم: دليلشو بهم بگو.....................دوستات بهت حرفي زدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت: گور باباي دوستام.......

گفتم: چرا اين قدر بي ادب شدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت: آره ديگه، خسته شدم مي خوام تموم كنم.......... خودتو اين قدر كوچيك نكن.......

گفتم: من خودمو كوچيك نمي كنم، فقط نمي خوام راحت از دستت بدم.....همين...................

گفت: منو تو خيلي راحت همديگه رو بدست آورديم خيلي راحتم از دست ميديم.......

گفتم: اين كه نشد دليل .همه ي آدما با يه اتفاق و خيلي ساده با هم آشنا ميشن...اصلا خود اتفاقه كه باعث آشنايي ميشه...... تازشم، درسته كه من تو رو ساده بدست آوردم ولي ساده از دستت نمي دم...چون تو هموني هستي كه من مي خوام

بهم گفت: اين قدر خودتو كوچيك نكن.بهتر از من نصيبت ميشه.منو خيلي راحت فراموش ميكني........يه مدت بگذره منو يادت ميره....بعد من با يكي بهتر از من...............

 

اي خدا، مگه من مي تونم اين قدر راحت فراموشش كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهش گفتم: مگه من وقتي باهات بودم پيشنهاد نداشتم، مهم اينه من تو رو دوست دارم ...از ته قلبم.... تو در مورد من چه فكري مي كني؟ فكر مي كني من يه دختره............ادامه ندادم.خودش منظورم فهميد....

بهم گفت: من اصلا در مورد تو فكر نمي كنم...........

حالا ساعت 8:30 شده بود.... بهم گفت زنگشون خوره و بايد بره..............

گفت: خدا حافظي كن...............من هيچي نگفتم.....هيچي........فقط1min سكوت.......

بعد بهش گفتم:منتظرت بمونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت:نه.............

گفتم: خب ايميلاتو چك كن...........به وبمم سر بزن............

گفت: ديگه حوصلشونو ندارم....................

گفتم: يادت باشه......تو تموم كردي نه من !!!!!!!!!!!

گفت: آره...........من تموم كردم.من خيلي پستم.............فقط از من متنفر نشو.....نفرينم هم نكن...............بعدشم خداحافظي كرد و گفت دارم قطع مي كنم.....من هيچي نگفتمو.........خودش قطع كرد............. يعني اين همو آرشه؟؟؟هموني كه وقتي با هم صحبت ميكرديم موقع قطع كردن، عمري قطع نمي كرد.............. هميشه بايد من قطع ميكردم يا باهم.......تو همون آرشي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معدم خيلي درد گرفت......قلبم تند ميزد، احساس مي كردم هر لحظه مي خواد از جاش در آد...........نمي تونين حالمو تصور كنين...................داغون بودم...................الانم كه دارم مي نويسم دارم زار ميزنم............. خدا رو شكر تنهام................... دلم براي گلم تنگ شده..............آخه اون هميشه تنهايي هامو پر ميكرد...............بهم قول داده بود هيچ وقت تنهام نمي زاره........چون مي دونست از تنهايي مي ترسم.........ولي زد زير همه چي...............فقط يكي به من بگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من چيكار كردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما كه با هم مشكلي نداشتيم......يعني يه دفعه ازم خسته شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بدون هيچ دليلي............... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد از اينكه قطع كرديم خواستم نفرينش كنم ولي نتونستم...فقط به خدا گفتم: دل بنده ي روزه دارتو بد شكوندن..............

عمو سبزي فروش و آرش دلدار يعني وضعيت شما از منم بدتر بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طوطيا شايد تو راست مي گفتي...........................

سميرا جونم، حتي اگه تو هم بودي كم مي آوردي و فقط سكوت مي كردي...........خدا هيچ وقت نخواست تو زندگي من خودشو نشون بده....هر وقت هر آرزويي كردم.................. هر كيو دوست داشتم ازم گرفت......سميراي من ردپاي خدا تو زندگيه تو پيداست ولي برا من نه!!!!!!!!!!!!!!! از وقتي يادم مي آد نماز مي خوندم..........قرآن مي خوندم............ولي .............. بي خيال ....نا شكري نمي كنم......يادش بخير.همه ي فكر و ذكرم درس خوندن بود....از اینکه مثله دوستام نبودم و خودمو درگیر نکرده بودم احساس غرور می کردم..... خیلی مغرور بودم.....شاید به خاطر همین  غرور این بلاها سرم اومد.........منی که معدلم ۲۰ بود ُ معدل سال دوم دبیرستانُ ترم دومش شدم۴۱/۱۸ . مامانم اینا داشتن دق می کردن....ولی برا من اهمیتی نداشت....فقط آرش برام مهم بود و هست......فقط اون............

هر کی می خواد کمکم کنه تو قسمت نظرات برام بنویسه..............من تنهام.................... خیلی.................دوستام بهم زخم زبون میزنن...........حالا فقط شماها برام موندین......برام دعا کنین.... تا زنده بمونم..........دعا کنین خدا بهم صبر بده و آرشم برگرده..............................من منتظرش میمونم......چون دلم بهم میگه اون بر میگرده........................

          

                   به نظرتون آرش من بر می گرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

             

                     یکی به من بگه چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟هنوزم هنگم......................




نوشته شده86/07/16 توسط مهسا
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.